۲ داستان زیبا و جالب ” یکی از بندگان خدا ” و ” معلم ، سیب و توت فرنگی “
- بازدید: 844
- داستان,داستان های جالب,داستان های پند آموز
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد….
در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
- آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
- شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
- آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد میداد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: ۴ تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (۳).
او نا امید شده بود. او فکر کرد “شاید بچه خوب گوش نکرده است” تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو میتونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟
پسر که در قیافه معلمش نومیدی میدید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد “۴″….. نومیدی در صورت معلم باقی ماند.
به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمیتونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشمهای برقزده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟
معلم خوشحال بنظر میرسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد “۳″؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد “۴″!!!
خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد “برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم” نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.
پسورد
فایل :
موضوعات
- اخبار
- اس ام اس و پیامک
- ترفند و آموزش
- داستان
- دانلود رایگان
- دانلود فیلم
- دانلود نرم افزار
- دانلود نرم افزار اینترنت
- دانلود نرم افزار گرافیک
- سرگرمی
- عکس
- عکس بازیگران زن ایرانی
- عکس بازیگران مرد ایرانی
- عکس بازیگران مرد خارجی
- عکس خواننده های مرد
- عکس دختران
- عکس رایگان
- عکس ماشین و موتور
- عکس های جالب و دیدنی
- عکس های جذاب ورزشی
- عکس های حیوانات
- عکس های خنده دار
- عکس های داغ روز
- عکس های طبیعت
- عکس های عاشقانه
- عکس های فانتزی
- عکس های مذهبی
- عکس های منتخب
- عکس های ناز کودکان
- عکس های هنری و زیبا
- عکس گوناگون
- مدل دکوراسیون
- پس زمینه کامپیوتر
- کارت پستال
- گالری عکس فیلم و سریال ها
- گزارش تصویری
- فال
- مطالب متفرقه و گوناگون
- موبایل
- کتاب الکترونیکی Pdf
آمار سایت
- تعداد مطالب : 10970
- تعداد نظرات : 2115
- بازدید امروز : 3501
- بازدید دیروز : 3514
- بازدید این هفته : 11417
- بازدید این ماه : 94053
- کل بازدیدها : 14949239
- خروجی فید امروز : 78
- ورودی گوگل امروز : 137
- میانگین ارسال روزانه : 0.01
- میانگین نظرات روزانه : 0.00
- افراد آنلاین : 56 نفر
- تبادل لینک با 3 سایت



یک دیدگاه برای مطلب داستان آموزنده و جالب ” کودک قهرمان ” (حتما بخوانید) - شما هم نظری ارسال کنید
عزیزم الی رو اینطوری که شما نوشتی نمی نویسن.عالی مینویسن
جدا از شوخی مطالب واقعا جالبن
[پاسخ]