داستان و حکایات آموزنده جالب dastane kotah
- بازدید: 136
- داستان,داستان های جالب,داستان های پند آموز
خسیس یا بخشنده (بر اساس حکایتی از کتاب قابوس نامه ):
روزی
دو بازرگان به حساب معامله هایشان می رسیدند.در پایان،یکی از آن دو به
دیگری گفت:طبق حسابی که کردیم من یک دینار به تو بدهکار هستم. بازرگان
دیگر گفت:اشتباه می کنی!تو یک و نیم دینار به من بدهکار هستی؟ آن دو بر سر
نیم دینار با هم اختلاف پیدا کردند و تا ظهر برای حل آن با هم حرف زدند
اما باز هماختلاف ،سر جایش ماند.هر دو بازرگان از دست هم خشمگین شدند و با سر و صدا تا غروب آفتاب با هم در گیر بودند. سر انجام بازرگان اولی خسته
شد وگفت:بسیار خوب!تو درست می گویی! یک روز وقت ما به خاطر نیم دینار به
هدر رفت. سپس یک و نیم دینار به بازرگان دوم داد. بازرگان دوم پول را گرفت
و به سمت خانه اش به راه افتاد.
شاگرد بازرگان اولی پشت سر بازرگان
دوم دوید و خودش را به او رساند و گفت:آقا،انعام من چی شد؟ بازرگان ،ده
دینار به شاگرد همکارش انعام داد. وقتی شاگرد برگشت بازرگان اولی به او
گفت :مگر تودیوانه ای پسر؟! کسی که به خاطر نیم دینار ،یک روز وقت خودش و مرا به هدر داد چگونه به تو انعام می دهد؟! شاگرد ده دینار انعام بازرگان دومی را به اربابش نشان داد.آن مرد خیلی تعجب کرد و در پی همکارش دوید و وقتی به او رسید با حیرت از او پرسید:
آخر تو که به خاطر نیم دینار این همه بحث و
سر و صدا کردی، چگونه به شاگرد من انعام دادی؟! بازرگان دومی پاسخ
داد:تعجب نکن دوست من، اگر کسی در وقت معامله نیم دینار زیان کند در واقع
به اندازه نیمی از عمرش زیان کرده است چون شرط تجارت و بازرگانی حکم می
کند که هیچ مبلغی را نباید نادیده گرفت و همه چیز را باید به حساب
آورد،اما اگر کسی در موقع بخشش و کمک به دیگرانگرفتار بی انصافی و مال پرستی شود و از کمک کردن خود داری کند نشان داده که پست فطرت و خسیس است.
پس من نه می خواهم به اندازه نیمی از عمرم زیان کنم و نه حاضرم پست فطرت و خسیس باشم.
لقمان و دل و زبان(براساس داستانی از قصص الانبیاء):
یک روز ارباب لقمان گوسفندی به
او داد و گفت:این گوسفند رابکش و بهترین اعضایش را برای من بیاور.لقمان
گوسفند را کشت و دل و زبانش را برای اربابش برد و گفت: این دو عضو، بهترین
اعضاست.
چند روز بعد ارباب لقمان باز هم گوسفندی به او داد و گفت: این
گوسفند را هم بکش و این بار بدترین عضوهایش را برایم بیاور! لقمان گوسفند
را کشت و باز هم دل و زبانش را برای اربابش برد و گفت: این دو بدترین
عضوهاست!
ارباب لقمان حیران شد و از او پرسید: مگر تو دیوانه ای؟ آخر چگونه می شود که دل و زبان هم بهترین عضوها باشند و هم بدترین عضوها؟
لقمان پاسخ داد:من اشتباه نکرده ام، اگر صاحب دل و زبان، خوب و درستکار باشد ، دلش هم پاک باشد و از زبانش برای گفتن حرف های پسندیده استفاده کند، دل و زبان بهترین عضوهاست. اما اگر او آدم پستی باشد و دلی چرکین و زبان بد گویی داشته باشد، دل و زبان بدترین عضوهاست!
عسل و زهر (بر اساس داستان های عامیانه):
مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ
می گوید حرفی نزد و استادش رفت.شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به
دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه گرفت و
بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط
ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت.وقتی من متوجه شدم،از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم!
برای یاد گرفتن هرگز دیر نیست (بر اساس حکایتی از کتاب جوامع الحکایات عوفی):
ارسطو از دانشمندان بزرگ یونان باستان بود.وی
از دوران کودکی تا آخرین روز زندگی اش از آموختن دست بر نمی داشت و هر روز
چیز تازه ای می آموخت.او در سن هفتاد سالگی پیش چنگ نوازی رفت تا نواختن
این ساز را بیاموزد.
یکی از دوستان آن نوازنده که مردی نادان و بی ادب بود با لحن تندی به ارسطو گفت:
خجالت نمی کشی که در این سن و سال و با داشتن موی سفید می خواهی چنگ نواز شوی؟!
ارسطو با خونسردی و بدون این که ناراحت شود لبخندی زد و به آن مرد پاسخ
داد:من از آموختن خجالت نمی کشم!خجالت من از آن است که در میان عده ای
باشم و همه ی آن ها نواختن چنگ را بلد باشند اما من بلد نباشم!
پسر پادشاه و دوستش (بر اساس حکایتی از گلستان سعدی):
شاهزاده ای در باغ قصر با پسر باغبان سرگرم بازی بود، اما ناگهان با هم دعوا کردند و پسر باغبان به شاهزاده فحش داد. شاهزاده خشمگین شد و پیش پدرش رفت و گفت: پدر ! پسر باغبان به من فحش داد.
وزیر به پادشاه گفت:قربان! بی درنگ دستور بدهید باغبانزاده بی ادب را بکشند! سردار گفت:باید زبانش را ببرند! برادر پادشاه گفت:باید او را از شهر بیرون کرد. اما پادشاه بدون توجه به حرف های حاضران به پسرش گفت:
پسرم بهترین کار این است که پسر باغبان را ببخشی و اگر نمی توانی او را ببخشی تو هم فقط به او فحش بده! اما اگر بخواهی بلایی بر سر او بیاوری، مردم گناه را بر گردن من می اندازند و مرا ستمگر و بی انصاف به حساب می آورند و می گویند که من به یک کودک هم رحم نمی کنم!
پسورد
فایل :
موضوعات
- اخبار
- اس ام اس و پیامک
- ترفند و آموزش
- داستان
- دانلود رایگان
- دانلود فیلم
- دانلود نرم افزار
- دانلود نرم افزار اینترنت
- دانلود نرم افزار گرافیک
- سرگرمی
- عکس
- عکس بازیگران زن ایرانی
- عکس بازیگران مرد ایرانی
- عکس بازیگران مرد خارجی
- عکس خواننده های مرد
- عکس دختران
- عکس رایگان
- عکس ماشین و موتور
- عکس های جالب و دیدنی
- عکس های جذاب ورزشی
- عکس های حیوانات
- عکس های خنده دار
- عکس های داغ روز
- عکس های طبیعت
- عکس های عاشقانه
- عکس های فانتزی
- عکس های مذهبی
- عکس های منتخب
- عکس های ناز کودکان
- عکس های هنری و زیبا
- عکس گوناگون
- مدل دکوراسیون
- پس زمینه کامپیوتر
- کارت پستال
- گالری عکس فیلم و سریال ها
- گزارش تصویری
- فال
- مطالب متفرقه و گوناگون
- موبایل
- کتاب الکترونیکی Pdf
آمار سایت
- تعداد مطالب : 10970
- تعداد نظرات : 2115
- بازدید امروز : 4394
- بازدید دیروز : 3816
- بازدید این هفته : 21973
- بازدید این ماه : 79036
- کل بازدیدها : 14934222
- خروجی فید امروز : 59
- ورودی گوگل امروز : 183
- میانگین ارسال روزانه : 0.01
- میانگین نظرات روزانه : 0.00
- افراد آنلاین : 51 نفر
- تبادل لینک با 3 سایت


